تبليغاتX
من و هزارتوهای ذهنم!... -

 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 18:43 توسط اینانا |

"هجو یات یک ذهن دیوانه...!"



از چکادهای آسمان
به مغاک نگریست
او ایزدی بر چکادهای آسمان بود
اما قلبش در دوزخ بود
ای اینانا که بر چکادها به سر می بری
قلبت در دوزخ است!

Home
Email
inanna